رضا قليخان هدايت

1885

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا چون كند تيز [ دشنهء ] پيكار * روز بازار خنجر و پيكان به كتف درجهد درخش حسام * به جگر برزند شهاب سنان اين گران سر شود [ به ضرب ] سبك * آن سبك دل شود [ به زخم ] گران پشت را خم دهد شكنج زره * گوش را كر كند صرير كمان تاب گيرد حسام چون آتش * سوى بالا كشد روان چو دخان بر هوا ترس مرگ بنگارد * دهن شير و ديدهء ثعبان تو برانگيزى آفتاب نهاد * آن هيون‌هيكل فلك جولان باد ساكن كنى به پا و ركاب * كوه گردان كنى به دست و عنان تف آن آبدار آتش زخم * كاب او دل كند چو آتشدان برزنى بر ميانهء مغفر * بكشى تا به دامن خفتان اى جهان را ز تو پديد شده * همه آثار رستم دستان بزدوده حسام آب چون باد * بر چمن حلّه او فكنده خزان باغ را چو كنار سايل تو * پر ز دينار كرده باد وزان همى از ديده خون بپالايد * بچهء رز به خانهء دهقان مى بخواه و بخرّمى بنشين * وانكه خواهى ز بندگان بنشان داد گيتى بدادى اندر جود * داد سرما ز خرّمى بستان تا كند لعل روى باده بهار * تا كند زرد رنگ برگ خزان تا بود بر سپهر هفت اختر * تا بود در جهان چهار اركان ملك عالمت باد در بيعت * چرخ گردونت باد در فرمان شده با فتح رايت تو قرين * كرده با عدل دولت تو قران و له ايضا طبع هوا بگشت و دگرگونه شد جهان * حال زمين دگر شد از گشت آسمان دور سپهر گشت رحايى و چون رحا * كافور سوده بارد بر باغ و بوستان